هه! خيلي مسخره س. اينكه نشستم اينجا, صفحه پست جديد رو باز كردم, اما
نمي دونم چي بنويسم!!! عيبي نداره...هرچي كه همين الان به ذهنم ميرسه رو
مينويسم.
خسته ام...از خودم...از اين زندگي...(حتما الان ميخواي بگي اي
بابا...بازهم از اين پست هاي لوسي كه هر وبلاگ نويسي يهو جوگير ميشه و
مينويسه!!...آره خب...به هر حال من هم يه وبلاگ نويسم و اين هم دقيقا يدونه
از همون پست هاس!)
...خسته ام...از اين زندگي كه معلوم نيست كي ميخواد تموم شه...از اين زندگي كه درست عين يه
حــــ بــــ ـــا بــــــ ميمونه...درست همون لحظه اي كه فكر ميكني(فقط
فكر ميكني) داري ميري بالا...داري اوج ميگيري...اما يهو ميتركه و ....
خسته ام....از اين همه دروغ...هه! گفتم دروغ. خيلي جالبه...همه ما
آدما اصرار داريم كه از دروغ بدمون مياد(اگه برين پروفايل دزدهاي وبم رو
ببينين همه شون همين رو نوشتن!!!) اما وقتي پاش بيوفته خيلي راحت دروغ
ميگيم(حتي من, حتي تو, حتي اون) پس از دروغ بدمون نمياد. از اينكه بهمون
دروغ بگن بمون مياد.
اه...چي دارم ميگم؟؟ يه مشت چرت و پرت...بابا بريز دور اين حرف ها
رو... من هم يه آدمم كه دارم به يه آدم ديگه اين حرف ها رو ميگم!! پس فايده
نداره...كاشكي حداقل يكيمون اين وسط حيووني.. درختي...چه ميدونم ميزي
نيمكتي بود... اون وقت اين بحث ها يه فايده اي داشت... بيخيال..برو سر
خط..من هم ميام.
امروز رفته بودم مدرسه داداشم كه پيكش رو بگيرم. از همون پيك هاي
مسخره اي كه گند ميزد توو كل تعطيلات. از همون پيك هايي كه هر روز, چه
ميدونم هر وقتي كه مامان و بابا بيكار ميشدن و يادشون ميوفتاد ميپرسيدن
پيكت رو حل كردي؟؟ از همون پيك هايي كه هميشه ميموند واسه سيزدهم
فروردين...گفتم سيزدهم فروردين...سيزدهم فروردين...سيزدهم فروردين...روزي
كه تمام سال رو منتظرش بودم, واسه اومدش ثانيه شماري ميكردم...چه برنامه
هايي واسش داشتم...اما....هي!! كاش اصلا فرورديني در كار نبود. چه
ايرادي داشت؟؟ ارديبهشت اولين ماه سال بود! مگه چي مشد؟؟ فقط اون موقع من
نبودم...و شايد خيلي هاي ديگر هم!!
دارم باز هم چرت ميگم...كجا بوديم؟ آهان...
... وقتي رسيدم زنگ تفريحشون بود. من هم وايستادم يه گوشه حياط و فقط
بچه هارو نگاه كردم...با حسرت... كاشكي من هم يكي از همين بچه ها
بودم...يعني بودم...اما قدرش رو ندونستم...كاش باز هم تنها دغدغه زندگيم
گرفتن يه نمره بيست بود...كاش باز هم تنها دغدغه زندگيم اين بود كه بتونم
توو صف بوفه زودتر ساندويچ بخرم...از همون ساندويچ هايي كه هميشه مامان
ميگفت غير بهداشتيه...شايدم به خاطر همون غير بهداشتي بودنش مزه
ميداد...كاش ميتونستم عين همون پسر بچه اي كه صبح ديدم برم پيش ناظم و بگم
آقا... فلاني بهمون فحش داد. و ناظمي كه با لبخند ميگفت برو بگو بياد
اينجا(حتما خودش هم ميدونست كه هيچوقت نمياد)
يادش بخير...هر شب مامان يا بابا ميگفتن حامد؟؟... برنامه ت رو
گذاشتي؟ هيچوقت نفهميدم چرا به اين جمله حساسيت دارم...ازش بدم
ميومد...اما...اما الان حاضرم هرچي كه دارم رو بدم و يه بار...فقط يه بار
ديگه اون جمله رو بشنوم...
اصلا ميخوام از بزرگ بودن استعفا بدم...بيا...اين گواهي نامه م...اين
كارت دانشجوييم...اين كارت عابر بانكم...اين هم از موبايلم...فقط...فقط به
من يه برگه بده كه امضاش كنم و از بزرگي استعفا بدم...
ميخوام باز هم بچه باشم...ميخوام از بابا پول توو جيبي بگيرم...ميخوام
باز هم مامان بهم پول بده تا برم نون بگيرم...ميخوام باز هم از ديدن
ويترين مغازه اسباب بازي فروشي ها لذت ببرم...ميخوام باز هم با ماشين
كوچولو فلزي هام بازي كنم, همون هايي كه عموم از كانادا واسم آورده بود,
هنوز دارمشون. فقط رنگشون يكم رفته...ميخوام باز هم ساعت ده شب نشده
بخوابم...صبح ها مامان بيدارم كنه...نه اين ساعت لعنتي با اون صداي اعصاب
خورد كنش كه صداش هي ميره بالا, نه مثل مامان كه وقتي بيدار نميشدم صداش
آروم تر ميشد...مي خوام باز هم فكر كنم پاستيل از پول با ارزش تره, چون
ميشه خوردش...ميخوام باز هم رنگ هارو ياد بگيرم...جدول ضرب رو حفظ كنم...
ميخوام باز هم نقاشي بكشم, از همون خونه ها كه يه مربع بود و يه مثلث ميشد
سقفش...
ميخوام باز هم بابا من رو ببره پارك...بعد خودش پايين سرسره وايسته و
من از اون بالا سر بخورم توو بغلش...آخه خيلي كيف داره... ميخوام باز هم
رو پاي بابا بشينم و فرمون رو خودم بچرخونم...و تا دستش رو بياره جلو داد
بزنم خودم...
ميخوام باز هم اون نوار قصه هام رو گوش كنم...خروس زري پيرهن
پري...شاپرك خانوم...واي اون نوار ترانه هاي كودكانه م... ميگفت تو كه
ماه بلند آسموني...منم ستاره ميشم دورتو ميگيرم........
ميخوام وقتي ميرم پيش بابابزرگ باز هم بهم بگه دستت ميرسه چراغ رو
روشن كني؟...من هم سعيم رو بكنم...اما نشه...بعد بگه هر وقت دستت رسيد يعني
بزرگ شدي...كاش هيچوقت دستم نميرسيد... ميخوام باز هم بابا بزرگ بگه بلدي
تا ده بشماري؟ من هم شروع كنم...يك...دو...سه...چهار......نه...ده. بعد
دست كنه توو جيبش و يه ده تومني يا يه بيست تومني بهم بده...
ميخوام باز هم ناخن هام رو مامان بگيره...نميذارم بابا بگيره...چون از
ته ميگيره و جاش ميسوزه...ميخوام باز هم كفش هامو عوضي پام كنم...ميخوام بازه هم بابا بندهاي كفشم رو ببنده...ميخوام باز هم توو خيابون دست مامان و بابا رو
بگيرم...
ديگه نميتونم بنويسم...اشك هام نميذارن مانيتور رو ببينم.
فقط ديگه بريدم.