تبليغاتX
حــــ بــــ ـــا بــــــ

حــــ بــــ ـــا بــــــ

FoR tHe BIRDS

Farewell

چه دنیای عجیبی

وقتی به دنیا آمدم

گریستم

اما همه می خندیدند

....

حالا که من می خندم

همه ایستاده بر روی قبرم...

 می گریند.

 


آخر نوشت ) دیگه آپ نمی کنم. حوصله زندگی رو هم ندارم چه برسه به آپ کردن.

              با تشکر از دوستانی که توو این مدت

                                                                بودن و هستن

                                                                بودن و نیستن

                                                                نبودن و هستن

                خدا نگهدار.



حـــــ بـــــ ــــا بـــــــ


تولد                                  90/1/30


وفات                                    91/3/2



+ تركيده شده در سه شنبه دوم خرداد 1391 ساعت 22:39 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


گورستان

چه عشق بازی با شكوهيست

در اين تاريكی

بين من,

سكوت

و مورچه  های گورستان

 

+ تركيده شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ساعت 23:32 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


...Mother is she

...Mother is she who spends sleepless night to make you sleep

...Mother is she who understands you from the very deep


...Mother is she who will laugh and cry along with you

...Mother is she who teaches how to drink, eat and how to chew


...Mother is she who scolds you for your good

...Mother is she who will support  you in any mood


...Mother is she who accepts you in any situation

...Mother is she who motivates you for your every little creation


...Mother is she who gives you blessings at every step

...Mother is she who is always worried for your fate


...Mother is she who can catch you if at any moment you lie

...Mother is she who never wants to see her baby cry


...Mother is she who is different from all other

...Mother is she who is never comparable to any other


 

 

   بی ربط نوشت) فکرش رو بکن مدرک کاردانی هم نداشته باشی...اما مشاور تحصیلی ارشد و دکتری باشی!!! من شدم. 

+ تركيده شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 23:8 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


3

اشتباه...

(پست دروغ, یک اشتباه بود)

 

+ تركيده شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 21:5 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


بابا self confidence!!!

  درود!

  بازهم یه اتفاق جالب...اصلا یه چیزی اونور تر از جالب!!!

  باز هم دزدی... اما جالبیش, یعنی یه چیزی اونور تر از جالبیش اینه که خودش اومده واسم کامنت گذاشته " با افتخار لینک شدید"!!!!

  بابا اعتماد به نفس!!!

www.sedaysokut.blogfa.com

+ تركيده شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ساعت 13:32 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


2

دروغ...

Brent Mail (1)

+ تركيده شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ساعت 16:31 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


1

بازگشت...


courti_01

+ تركيده شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 2:31 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


با گذشت

آدم با گذشتی بودی

كه...

به اين سادگی

از من

گذشتی...


rares_01



+ تركيده شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ساعت 19:37 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


من...تو...او

نه تقصير من است

نه تقصير تو

تقصير او هم نيست

...

...

مقصر

دستور زبان فارسيست

كه ترا بعد از من...

و او را بعد از تو آورد.



+ تركيده شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391 ساعت 17:3 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


پوزخند

اين روز ها

همين طور

بی هدف

قدم می زنم

گاهی اما ياد خاطراتمان می افتم

می ايستم

بهشان فكر می كنم

...

...

سيگاری آتش می زنم

كام می گيرم

...

...

يک پوزخند

و دوباره راه می افتم...


courti_02

+ تركيده شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ساعت 15:29 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


كوتاه

كوتاه مي نويسم

چون

آمدي و رفتي

خودت عادتم دادي به هر چه كوتاهيست...



eddie_obryan_02



+ تركيده شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391 ساعت 23:5 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


همراه

پرستار پرسيد:

همراه بيمار؟؟

كسي پاسخ نداد

سرم را پايين انداختم

و

آهسته گفتم:

ببخشيد,

همراهي ندارم

من تنهام...



+ تركيده شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ساعت 22:41 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


ليوان چاي

ليوان چاي

روي ميز

در انتظار يك بوسه است

نه تو مي آيي

و...

نه او گرم مي ماند

پس...

چه گناهي دارد

سماوري كه داغ ديده است؟



     پس نوشت : اين شعر مال خودم نيست اما مهم ترين و قشنگ ترين اتفاق زندگيم با اين شعر افتاده...يه اتفاق لز جنس 13 فروردين!!!



+ تركيده شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ساعت 0:21 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


وقتي بدهكار طلبكار مي شود!!!

باز هم يه اتفاق جالب!!!

بريد خودتون ببينيد!!

فقط خواهشا تا آخرش رو بخونيد!!

البته ايشون هم يه دونه از همون دزد هاي وبلاگمه كه در پي اعتراض بنده اينگونه خشم خود را نشان داد.


asiree-gorbat.blogfa.com


+ تركيده شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391 ساعت 11:41 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


نوروز

من ايرانيم

پدرم كورش

پيامبرم زرتشت

اسطوره ام آرش

خدايم خداي آتش

عاشورايم مرگ سياوش

نمادم فروهر

قرآنم شاهنامه

علي من رستم

گور من خاك پاك ايران

و فكر من آزادي ايران است.

به اميد بهاري ســــــــــبــــز


عيد نوروز, عيد ايران آريايي بر شما فرخنده باد.


سال 2570 هخامنشي

 3749  زرتشتي

 7033  آريايي

+ تركيده شده در سه شنبه یکم فروردین 1391 ساعت 0:53 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


بي نام تا اطلاع ثانوي

  هه! خيلي مسخره س. اينكه نشستم اينجا, صفحه پست جديد رو باز كردم, اما نمي دونم چي بنويسم!!! عيبي نداره...هرچي كه همين الان به ذهنم ميرسه رو مينويسم.

  خسته ام...از خودم...از اين زندگي...(حتما الان ميخواي بگي اي بابا...بازهم از اين پست هاي لوسي كه هر وبلاگ نويسي يهو جوگير ميشه و مينويسه!!...آره خب...به هر حال من هم يه وبلاگ نويسم و اين هم دقيقا يدونه از همون پست هاس!)

  ...خسته ام...از اين زندگي كه معلوم نيست كي ميخواد تموم شه...از اين زندگي كه درست عين يه 

حــــ بــــ ـــا بــــــ ميمونه...درست همون لحظه اي كه فكر ميكني(فقط فكر ميكني) داري ميري بالا...داري اوج ميگيري...اما يهو ميتركه و ....

  خسته ام....از اين همه دروغ...هه! گفتم دروغ. خيلي جالبه...همه ما آدما اصرار داريم كه از دروغ بدمون مياد(اگه برين پروفايل دزدهاي وبم رو ببينين همه شون همين رو نوشتن!!!) اما وقتي پاش بيوفته خيلي راحت دروغ ميگيم(حتي من, حتي تو, حتي اون) پس از دروغ بدمون نمياد. از اينكه بهمون دروغ بگن بمون مياد.

  اه...چي دارم ميگم؟؟ يه مشت چرت و پرت...بابا بريز دور اين حرف ها رو... من هم يه آدمم كه دارم به يه آدم ديگه اين حرف ها رو ميگم!! پس فايده نداره...كاشكي حداقل يكيمون اين وسط حيووني.. درختي...چه ميدونم ميزي نيمكتي بود... اون وقت اين بحث ها يه فايده اي داشت... بيخيال..برو سر خط..من هم ميام.

  امروز رفته بودم مدرسه داداشم كه پيكش رو بگيرم. از همون پيك هاي مسخره اي كه گند ميزد توو كل تعطيلات. از همون پيك هايي كه هر روز, چه ميدونم هر وقتي كه مامان و بابا بيكار ميشدن و يادشون ميوفتاد ميپرسيدن پيكت رو حل كردي؟؟ از همون پيك هايي كه هميشه ميموند واسه سيزدهم فروردين...گفتم سيزدهم فروردين...سيزدهم فروردين...سيزدهم فروردين...روزي كه تمام سال رو منتظرش بودم, واسه اومدش ثانيه شماري ميكردم...چه برنامه هايي واسش داشتم...اما....هي!!     كاش اصلا فرورديني در كار نبود. چه ايرادي داشت؟؟ ارديبهشت اولين ماه سال بود! مگه چي مشد؟؟ فقط اون موقع من نبودم...و شايد خيلي هاي ديگر هم!!

  دارم باز هم چرت ميگم...كجا بوديم؟ آهان...

  ... وقتي رسيدم زنگ تفريحشون بود. من هم وايستادم يه گوشه حياط و فقط بچه هارو نگاه كردم...با حسرت... كاشكي من هم يكي از همين بچه ها بودم...يعني بودم...اما قدرش رو ندونستم...كاش باز هم تنها دغدغه زندگيم گرفتن يه نمره بيست بود...كاش باز هم تنها دغدغه زندگيم اين بود كه بتونم توو صف بوفه زودتر ساندويچ بخرم...از همون ساندويچ هايي كه هميشه مامان ميگفت غير بهداشتيه...شايدم به خاطر همون غير بهداشتي بودنش مزه ميداد...كاش ميتونستم عين همون پسر بچه اي كه صبح ديدم برم پيش ناظم و بگم آقا... فلاني بهمون فحش داد. و ناظمي كه با لبخند ميگفت برو بگو بياد اينجا(حتما خودش هم ميدونست كه هيچوقت نمياد)

   يادش بخير...هر شب مامان يا بابا ميگفتن حامد؟؟... برنامه ت رو گذاشتي؟ هيچوقت نفهميدم چرا به اين جمله حساسيت دارم...ازش بدم ميومد...اما...اما الان حاضرم هرچي كه دارم رو بدم و يه بار...فقط يه بار ديگه اون جمله رو بشنوم...

   اصلا ميخوام از بزرگ بودن استعفا بدم...بيا...اين گواهي نامه م...اين كارت دانشجوييم...اين كارت عابر بانكم...اين هم از موبايلم...فقط...فقط به من يه برگه بده كه امضاش كنم و از بزرگي استعفا بدم...

  ميخوام باز هم بچه باشم...ميخوام از بابا پول توو جيبي بگيرم...ميخوام باز هم مامان بهم پول بده تا برم نون بگيرم...ميخوام باز هم از ديدن ويترين مغازه اسباب بازي فروشي ها لذت ببرم...ميخوام باز هم با ماشين كوچولو فلزي هام بازي كنم, همون هايي كه عموم از كانادا واسم آورده بود, هنوز دارمشون. فقط رنگشون يكم رفته...ميخوام باز هم ساعت ده شب نشده بخوابم...صبح ها مامان بيدارم كنه...نه اين ساعت لعنتي با اون صداي اعصاب خورد كنش كه صداش هي ميره بالا, نه مثل مامان كه وقتي بيدار نميشدم صداش آروم تر ميشد...مي خوام باز هم فكر كنم پاستيل از پول با ارزش تره, چون ميشه خوردش...ميخوام باز هم رنگ هارو ياد بگيرم...جدول ضرب رو حفظ كنم... ميخوام باز هم نقاشي بكشم, از همون خونه ها كه يه مربع بود و يه مثلث ميشد سقفش...

   ميخوام باز هم بابا من رو ببره پارك...بعد خودش پايين سرسره وايسته و من از اون بالا سر بخورم توو بغلش...آخه خيلي كيف داره... ميخوام باز هم رو پاي بابا بشينم و فرمون رو خودم بچرخونم...و تا دستش رو بياره جلو داد بزنم خودم...

   ميخوام باز هم اون نوار قصه هام رو گوش كنم...خروس زري پيرهن پري...شاپرك خانوم...واي اون نوار ترانه هاي كودكانه م... ميگفت     تو كه ماه بلند آسموني...منم ستاره ميشم دورتو ميگيرم........

   ميخوام وقتي ميرم پيش بابابزرگ باز هم بهم بگه دستت ميرسه چراغ رو روشن كني؟...من هم سعيم رو بكنم...اما نشه...بعد بگه هر وقت دستت رسيد يعني بزرگ شدي...كاش هيچوقت دستم نميرسيد... ميخوام باز هم بابا بزرگ بگه بلدي تا ده بشماري؟ من هم شروع كنم...يك...دو...سه...چهار......نه...ده.  بعد دست كنه توو جيبش و يه ده تومني يا يه بيست تومني بهم بده...

  ميخوام باز هم ناخن هام رو مامان بگيره...نميذارم بابا بگيره...چون از ته ميگيره و جاش ميسوزه...ميخوام باز هم كفش هامو عوضي پام كنم...ميخوام بازه هم بابا بندهاي كفشم رو ببنده...ميخوام باز هم توو خيابون دست مامان و بابا رو بگيرم...

  ديگه نميتونم بنويسم...اشك هام نميذارن مانيتور رو ببينم.

   فقط ديگه بريدم.

+ تركيده شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ساعت 0:34 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


حكمت

خدايا

خدايي, خدايي؟؟

پس كو رحمتت؟؟

همش حكمت...

حكمت...

حكمت...

http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up3/70472395526824910852.jpeg

+ تركيده شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ساعت 17:11 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


تار و پود

به يک تار مويت بند است

تمام تار و پود وجودم...


http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up3/06685091510232719060.jpeg

+ تركيده شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ساعت 22:28 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


كيبورد

هميشه به طعنه مي گفتي :

.... "I" حرف نهم الفباي انگليسيت و "U" حرف بيست و يكم....

پس چرا اين همه فاصله؟ ....

اما من امروز كيبورد را ديدم كه...

 




+ تركيده شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390 ساعت 14:17 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


The best day of my life

Every day

I spend with you

is

.the new best day of my life


+ تركيده شده در سه شنبه دوم اسفند 1390 ساعت 23:22 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


مات

من كه ماتت شدم

پس چرا اين بازي لعنتي را تمام نمي كني؟


+ تركيده شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ساعت 20:24 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


I

,I already am

,I always was

and

.I still have time to be


+ تركيده شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ساعت 15:32 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


رد پا

هميشه

آرزو داشتم

رد پاهايم

در برف

با رد پاهايت

جفت شود

غافل از اينكه...

"دو خط موازي هرگز به هم نمي رسند"...


snow footprints



+ تركيده شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ساعت 23:15 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


Two

.Two souls whit but a single thought

.Two hearts that beat as one


+ تركيده شده در جمعه سی ام دی 1390 ساعت 15:24 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


از بس كه نيامدي

يادت مي آيد

مي گفتم


زیر باران بیا

چتر هم نداشتی بیا

من خيس و چسبناک می خواهمت"


حالا...

خودم خيس و چسبناک شده ام

از بس كه نيامدي

از بس كه اشک ريختم



يادت مي آيد

مي گفتم


خيس و مچاله

در آغوشم باشي"


حالا...

خودم خيس و مچاله شده ام

از بس كه نيامدي

از بس كه اشک ريختم


اصلا حال من هيچ

خودت خسته نشده اي

از بس كه نيامدي؟

+ تركيده شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ساعت 23:43 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


Numb

I've become so numb

...I can't feel you here


+ تركيده شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ساعت 2:38 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


درد

من درد مي كشم

فرياد مي زنم

اما...

زندگي ارضا نمي شود

همچنان ادامه مي دهد...





+ تركيده شده در جمعه بیست و سوم دی 1390 ساعت 20:14 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


Pain

PAIN
 is the only thing
 that's telling me
, I'm still
ALIVE



+ تركيده شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390 ساعت 18:5 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


اتفاق

اتفاق من

تويي

بيافت,

لطفا!!



+ تركيده شده در شنبه هفدهم دی 1390 ساعت 12:57 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |


مـــذهـــب


مـذهــب دروغيـن مـردم را مـتـقاعد كـرده كـه : مـردي نـامـرئي در آسمـان هـا زنـدگي مي كـند
كـه تـمـام رفــتارهاي تو را زيــر نـظر دارد، لحظه بـه لحظه آن را.
و اين مرد نـامـرئي ليـستـي دارد از تـمـام كـارهـايي كـه تو نبـايد آن هـا را انــجام دهـي،
و اگـر يـكي از ايـن كـارها را انـجام دهـي،
او تو را به جـايي مي فــرستـد كه پــر از آتــش، دود، سوخــتن، شكنـجه شدن و ناراحتي اســت و بايــد تا ابـــد در آن جـا زنـدگي كــني،
رنـــج بكـــشي، بـــسوزي و فــــريـاد و نــالـــه كني...


... ولـي او تو را دوســــت دارد !


" جورج كارلين"



+ تركيده شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390 ساعت 2:44 توسط حـــ ـا مـــ ـــد |